
رقصت را در رینگ، هیچ کس فراموش نمی کند، چه آنکه دور نشسته، چه آنکه نزدیک.
ریسمان سرنوشت برگردن ٍ که خواهد آویخت، نجوای نسیم بر گوش کدام اسطوره خواهد نواخت؟ آیا می ایستد؟ آیا زمین خواهد خورد؟
به وجد خواهد آمد آنکه می بیند پرواز صلیب گون ٍ تو را برفراز ؛ خدای من، سالم فرود خواهد آمد؟ دستش را بگیر.
از بالای نردبان که می پری یا که از بالای قفس جهنمین فرقی نمی کند، سقوطی در کار نیست، زمان معلق میماند و نفس ها در سینه حبس، تا شاهدی باشند بر اوج ٍ تو.
کلمات چه حقیرند، و دروغها چه بزرگ برای توصیف..فراموش نمی شوی مرد سرسخت؛ چه درحال تاب خوردن میان زمین و هوا، چه برپشت خورده بر زمین؛ حتا اگر هیاهوی طرفداران کوچک و بزرگت روزی دیگر در سالن نپیچد در خاطرمان خواهی ماند؛ جف ٍ عزیز.

...بعد اسکوئیلر را به اطراف مزرعه فرستادند تا قرارو مدارهای تازه را به سایرین توضیح دهد.
او گفت: "دوستان، من اعتقاد دارم که همه ی حیوانات در این جا از فداکاری رفیق ناپلئون که این کار اضافی را بر عهده گرفته است، قدردانی خواهند کرد. دوستان تصور نکنید که رهبری لذت بخش است! برعکس، کار ِ خطیرو پر مسئولیتی ست. هیچ کس بیشتر از رفیق ناپلئون به تساویِ حیوانات اعتقاد ندارد. خیلی هم خوشحال می شد که می گذاشت خودتان در امور تصمیم بگیرید. اما امکان دارد که بعضی اوقات تصمیمات غلطی اتخاذ کنید، تصور کنید که بخواهید از اسنوبال، و حرفهای پوچ ِ او درباره ی آسیاب بادی تبعیت کنید - اسنوبالی که می دانیم در حال حاضر رجحانی بر یک جنایتکار ندارد، در این صورت تکلیف ما چه خواهد بود؟"
یکی گفت: "او در جنگ گاودانی شجاعانه جنگید."
اسکوئیلر گفت: "شجاعت که کافی نیست، وفاداری و اطاعت اهمیت بیشتری دارد. و اما در مورد جنگ گاودانی، یقین دارم زمانی خواهیم فهمید که درباره ی نقش اسنوبال در این جنگ بسیار مبالغه شده است. دوستان، انضباط، انضباطی سخت و آهنین! این شعار امروز ماست. یک قدم اشتباه کافیست که دشمنانمان بر ما فائق آیند. دوستان، مسلما نمی خواهید که جونز بازگردد؟"...
مزرعه حیوانات - جرج اورول
هیچ دولتی زنا زاده نیست٬ همه ی دولتها متولدِ هم خوابگی ِ ملتِ خود هستند.
حتا مستبدترینشون٫ ردخور هم نداره !

کسی رو می شناختم که عادت داشت دخترها رو فقط وختی دید می زد که روشونو برگردونده بودند٫ اون هم زل زل.
واسه اینکه بدون جا خوردنشون یه دل سیر نگاشون کنه.
اون از پشت نگاه می کرد به دختری که یقه ی پیرهن ِ سرخش از مانتوش پیدا بود٫ زغال طراحیشو گذاشته بود رو کاغذاش٫ وایساده بود گوشه آتلیه کنار پنجره با کرکره آبیش٫ و دست میون گیساش می کشید٫ بدون اینکه صورتشو ببینه نگاش می کرد ٫ زل زل.
در صبح یک روز سرد زمستانی٫ وقتی هوا هنوز تاریک و روشن بود٫ مردم دِهی در مغرب٫ صدای مهیبی را شنیدند که فتح دنیا را طلب می کرد.
سالیان متمادی٫ مردم آن حوالی وحتا نوادگانشان٫ نسلها پس از هم٫ از بیم چیزی که ته دلشان را خالی می کرد٫ در چشم یکدیگر نمی نگریستند.
من در حسرت آن سبیل ِ دو نبشم٫ که بالاسر ِ تو به باد دادم..
او مجرمی نبود که همکارش را گرفته باشند٫ او پیرمرد نحیفی بود٫ بعد از دست گرفتن آگهی فوت هم دوره ای یش.
روزها بود که هرصبح اول وقت به دکه ی روزنامه فروشی سر کوچه می رفت٫ پرفروش ترین روزنامه ی صبح را می گرفت٫ صفحات نیازمندیهای آن را ورق می زدو تقریبا بقیه ی روزنامه را به گوشه ای می انداخت. طوری شده بود که جوانک روزنامه فروش همیشه برایش روزنامه ای به کنار می گذاشت و هر موقع او را می دید با لبخندی پیش پیش آن را به دستش می داد.
چشمش به دنبال آگهی های استخدام می دوید. به چندجا هم سرزده بود که یا نگرفته بودندش یا به دنبال نازو نیازو دست کشیدن به سرو گوش زنان بودندو برایش دلچسب نبودند. صفحات روزنامه ها پر بود از آگهی های بی سرو تهی که گاهی حتا نمی شد از مضمونشان سردر آورد. این درو آن در زدن دیگر حوصله اش را سر برده بود تا آنکه چند روز پیش از طریق یکی از دوستانش متوجه شده بود که برای یکی از شرکتهای بزرگ دولتی آگهی استخدام عمومی داده اند. شرکت بزرگی بود که این سالها بی حدو حصر رشد کرده بودو شعباتش هم در همه جای شهر به چشم می خوردند. کار خوبی بود٫ با وجود آنکه تعداد نسبتا زیادی را می پذرفتند اما به دلیل شرایط مطلوب٫ متقاضیان بی شماری هم طالب آن بودند
آن روز صبح٫ عابرین ِ یکی از خیابانهای شلوغ مرکز شهر٫ شاهد زنی بودند که با کاغذ مچاله ای در دست که روی آن با خطوط ناخوانا چیز درهمی نوشته شده بود٫ با چشمانی سرگردان میان اسامی و پلاکها٫ خیابان را بالا و پائین می رفت. اول وقت بود که به آدرس تمامی شعبه ها نگاهی انداخته و به قصد یکیشان خانه را هول هولکی ترک کرده بود. باز هم مانند همیشه دیر جنبیده بود. دسته آخر هم نه مطمئن بود شعله ی گاز را خاموش کرده و نه کلیدها را با خودش آورده بود. با آنکه بار اولش نبود برای کار به جائی مراجعه می کرد ته دلش کمی دلشوره داشت. این حس عصبی را می شد بخاطر ایده ال بودن شرایط این کار برای کسی که آن راتصاحب می کرد دانست و یا به دلیل بریدن از این درو آن در زدن. دلش می خواست هرچه زودتر برای خود کاری دست و پا کند. چنان که حتا اگر به چنین آگهی جالب نظری هم بر نمی خورد شاید به اولین پیشنهاد کاری که مواجه می شد با هر شرایطی که داشت جواب مثبت می داد. پس هرطور که شده باید این کار را می گرفت. باید آن را به دست می آورد ولو آنکه تعداد درخواست کنندگان دهها برابر پذیرفته شدگان باشد.
بالاخره به درگاه بزرگی رسیده بود که بالا سرش پلاک رنگ و رو رفته ی ۸ آویزان بود. یکباردیگر نشانی را با کاغذی که آدرس نزدیکترین شعبه با تعجیل بروی آن نگاشته شده بود تطبیق داده بود. ژاکت زرشکی رنگی را که بروی پیراهن تقریبا بازش پوشیده بود تا شانه ها و دستهای عریانش را بپوشاند به دور خود پیچید. سوز خنک هوای نیمه بهاری از زیر لباس٫ میان پاهای لختش می پیچید. کاغذ را در جیب ژاکت گذاشته و آرام لنگه ی در پیش شده را باز کرده و داخل شده بود. با وجود اراده ی قوی حاصل از اجباری که او را به حرکت وامی داشت٫ بروی پلکان قدمهایش با سستی همراه بود. صدای تق تق چکمه های پاشنه بلندش بیشتر آسایش خاطرش را بهم می زد. در سالن اولین چیزی که جلب نظر می کرد هوای گرمی بود که به صورتش می زد. باوجود به سررسیدن زمستان و رو به گرمی گذاشتن هوا، هنوز اینورو آنور سالن بخاری روشن کرده بودند. به اطراف نگاهی انداخت تا دستش بیاید که باید چکار کند. متقاضیان روی صندلیهای تک نفره که ردیف چیده شده بودند ساکت نشسته و برخی شان بروی برگه ای چیزهائی می نوشتند. تقریبا تمامی خواستارانِ کار٫ مرد بودندو همین بیشتر ته دلش را خالی کرده و به تشویش اش انداخته بود. طرف دیگر٫ پیشخوان بزرگی قرار داشت که نوشته ای حکم می کرد که باید فرم درخواست کار را از آنجا گرفت. به سمت آن رفته و از زن بداخمی که ظاهرا متصدی آنجا به حساب می آمد درخواست برگه کرد. زنک برگه را روی پیشخوان گذاشته و زیر لب چیزی گفت که او درست متوجه نشد. برگه را برداشت و به سمت یکی از صندلی های خالی رفت. یکی از چند خودکاری که از سر تجربه در کیفش داشت٫ از داخل آن در آوردو همانطور که ته آن را به دندان می گزید نگاهی سرسری به برگه ی درخواست انداخت. پیش پیش مرور کردن سوالات برگه ارثی بود از دوران تحصیلش که ترکش نکرده بود. طبق معمول ابتدا یک سری مشخصات عمومی بود مانند اسم و سن و آدرس محل سکونت و بعد سوابق کاری و سوالی در مورد عدم سو ِسابقه و غیره٫ که جلو بعضیشان با ستاره ای مشخص شده بود. در توضیح زیر برگه آمده بود: جواب به سوالاتی که ستاره جلوشان نقش شده الزامیست. کم کم گرگر ِ بخاری ِ پشت صندلی به صورت قطرات ریز عرق بر پیشانی اش می نشست. آرام شروع به پر کردن درخواستنامه کرد. اول اسم٫ نام خوانوادگی٫ اسم پدر٫ شماره ملی و مدرک تحصیلی٫ بعد به سوالی که در مورد آشنائی به کار با کامپیوتر بود پاسخ مثبت داده بود٫ و بعد کادری که در آن در مورد سوابق و کارهای قبلی توضیح خواسته بود٫ همه را با چابک دستی پر کرده بود. طبق تجربه جلوی حقوق درخواستی را خالی گذاشته بودو کار پر کردن برگه را تمام شده می دانست. گرما و خیسی زیر بغلش برای دادن برگه عجول ترش می کرد٫ دوباره نگاهی اجمالی به سوالات انداخت و خواست که بلند شود و برگه را تحویل دهد که چشمش به سوال ستاره داری افتاد که بی جواب مانده بود. همانطور که به سوال خیره شده بود کمی خودش را جمع و جور کرد. دوباره به پشتی صندلی تکیه داد. دستمالی به پیشانی اش کشید. مردد مانده بود. چهره ی مات برده اش کمی فکورانه به نظر می رسید. چند لحظه به همان وضع سرجایش باقی ماند. تابه حال برای درخواست هیچ کاری از او ایمیل نخواسته بودند٫ آنهم با ستاره ی حاکی از اجباری بالای سرش. به فکر تنها آی دی که از خود داشت افتاده بود که هیچ موقع از ایمیلش استفاده نمی کرد٫ بعد با مداد جلو ِ پرسش ستاره دار نوشته بود: horny_married_lady@yahoo. com
خواب می دیدم کمی از غروب آفتاب گذشته است و هوا حسابی حال خنکی دارد. خصوصا با نسیم سوزناکی که پوست را به گزگز می انداخت. درون خواب من کسی جز ما دو نبود. هرچه به اطراف سرک کشیدم سروکله ی کسی پیدا نبود. بروی تخته سنگی٫ تنها خودم و خودش. با آنکه می دانستم در خواب هستم تمام سعیم را می کردم و احتیاط لازم را به خرج می دادم که نکند او را از خود برانم. نمی خواستم هیچ چیز٫ این لحظات شیرین را از من بگیرد. در آن هوای خنک می توانستم بخار نفسهایش را که شبح مانند از دهانش خارج می شد به وضوح ببینم. البته حس کردن نفسهایش تنها به دلیل قابل مشاهده بودنش نبود٫ صورتش آنقدر به من نزدیک بود که حرارت ٍ دمش گونه ام را قلقلک می داد. سرم را که به طرفش چرخاندم ناگهان لبهایمان به روی هم لغزید. دستم را به پشت یقه اش فرو بردم و ...
دینگ دینگ.. صدای زنگ اس ام اس موبایلم بود که مرا به طرف بیداری می کشید. گوشی را باز کردم . از لابه لای پلکها نگاهی به آن انداختم. خودش بود٫ انگاری بو می کشید آدم خوابش را می دیده.
_ سلام عزیز دلم. چطوری؟ سرما خورده بودی بهتر شدی؟ راستی امشب تنها هستم٫ کسی پیشم نیست...
گوشی را با لعن و نفرینی خاموش کردمو به گوشه ای انداختم٫ لحاف را روی سرم کشیدم٫ چشمها را باز به هم فشردم تا شاید بتوانم دوباره ادامه ی خواب شیرین را ببینم.
همیشه پی بردن به مرز بین انسان دوستی و علاقه اش تلخ ترین بخشه.
آنهائی که جسارتش را دارند که از صف جلو بزنندو به فکرو جسم ِ هرکه میلشان کشید تجاوز کنند
و آنهائی که سعی می کنند درستکردار باقی بمانند که گرفتار بروکراسی ِ زندگی می شوندو محکومند به سگدو زدن برای اثبات خود به محبوبشان..
چند روزی بیشتر از این آشنائی نگذشته بود. یکی از همان بعداز ظهرهای کسل کننده که به تاب دادن خودنویس به روی میز و دنبال کردن حرکت عقربه ی بزرگ ساعت می گذشت. بیست و دو دقیقه مانده به پنج. از همان جا بود که صدای آشنا و جیغ مانند مونا به گوشم رسید. جا خوردم. گردنم را کج کردم بلکه از لای در اتاق کارم، راهروی منتهی به درب ورودی دفتر را بهتر ببینم. این مونا بود با دسته گل ارکیده ای در دست، آمده بودو جیغ و ویغ کنان جست و خیز می کرد و در مقابل نگاه متعجب من که انتظار دیدنش را در دفتر کارم نداشتم شروع به روبوسی کردن از تک تک همکارانم اعم از مردو زن، از پیرمرد مستخدم گرفته تا صورت حیرت زده ی رئیس کرده بود و بعد از گذراندن این تشریفات ابتدائی به سمت میز من آمده و خود را در بغلم جا کرده و مدعی ِ دوست داشتنم شد و دلیل این ادعا را هم خواستگاری همان لحظه اش از بنده می دانست. بعد از رفتن مونا سوزناک تر از متلک ها و ریشخندهای همکاران، توبیخ کتبی رئیس -که نسبت فامیلی دوری هم باهم داشتیم- پس از خواستن توضیح مفصل از من ِ سرگیجه گرفته بود.
روز تولد مونا نزدیک می شود. از مونا قول گرفته ام تا شب تولدش را با هم بگذرانیم. تصمیم داشتم با یک میهمانی قافل گیرش کنم. به همرام چند نفر از دوستان مشترکمان برایش جشنی در یک رستوران گرفتیم. ساعتهای اولیه ی میهمانی می گذشت و هنوز مونا پیدایش نشده بود. با وجود گوشه کنایه های مدعوین و غر زدن به سر بنده و گرفتن بهانه ی نیامدن مونا، گویا زیاد هم سخت نمی گذراندند. به هرحال کم و بیش همه خود را با لاسیدن با یکدیگر و خوردن غذاهای مفت جورواجور و رنگارنگ -که به حساب من تمام می شد- سرگرم می کردند. آن شب را تا دیر وقت به انتظار آمدن مونا گذراندم. موبایلش خاموش بود و کسی جواب زنگهای تلفن ِ خانه اش را نمی داد. دیروقت بود که کلافه از رستوران بیرون زدم.به خانه رفتم و با فکر اینکه فردا سروکله اش پیدا خواهد شد خود را به روی تخت انداختم. افکار مختلف و احمقانه ذهنم را بازی می داد. اصلآ نمی توانستم حدس بزنم که چه اتفاقی ممکن است برای مونا افتاده باشد و هیچ کدام از تصوراتم با عقل جور در نمی آمد. تا صبح روز پیش که برای آخرین بار با او صحبت کرده بودم سرحال و بانشاط بود. با وجود شوخی ناجوری که با او کرده بودم به نظر نمی آمد که از من دل گیر شده باشد. یعنی ممکن بود ناراحتی اش را به رویم نیاورده باشد؟ وانگهی دل خوریِ فرضی اش هم نباید موجب می شد تا جشن تولدی که دوستانش هم در آن حضور داشتند خراب کندو اینطور دست مرا هم در پوست گردو بگذارد و هم نگرانم کند. تا دمدمای صبح چشمانم بروی هم نرفت و خواب به سراغم نیامد. بعد از درآمدن آفتاب بود که کمی زیر پلکم گرم شد. نزدیکی های ظهر بود که بیدار شدم. دوش گرفتم تا کسالت شب قبل از سرم بپرد. تلفنهایم به مونا همچنان بی جواب می ماند. به در خانه اش رفتم، زنگ در ِ خانه بی جواب تر از زنگ تلفن. بعد، رفتن به سراغ بیمارستانها، پاسگاه پلیس و آشنایانی که تعدادشان کم هم نبود شروع شد.
سه هفته ی بعد مونا آمد. به سرحالی و قبراقی همیشه.آبی هم زیر پوستش رفته بود، ترگل و ورگل. - با سه چهارتا از دوستام رفته بودیم شمال، یکدفعه پیش اومد، فکر کردم بد نیست چند روزی هم بمونیم.
فردای آن روز مونا مرا به اتاقش دعوت کرد. مونا تقریبآ تنها زندگی می کرد، گاهی با یک هم اتاقی و دوستانی که هر از چندگاه پیشش میماندند. اتاق نسبتآ بزرگی برای یک دختر تنها و مجرد به حساب می آمد. اتاقی که به تناسب فضایش تقریبآ از اساس خالی بود و آنطور که مونا برایم گفته بود چند ماه قبل مادر پیرش به نامش کرده بود. . . آنشب شوخ و شنگ تر از همیشه به نظر می رسید. برخلاف ظاهر ساده ی همیشگی اش آن شب بیشتر از همیشه به خودش رسیده بود و خواستنی تر شده بود. و وقتی نزدیک من می نشست عطر تن و بوی ادکلنش بر این جذابیت می افزود و همه ی اینها آنشب جلوه ی تازه ای از زیبائی های مونا را برایم می نمایاند. همانطور که در کنارش نشسته بودم و او با خنده شیرین زبانی می کرد کمی به سمتش متمایل شدم و خواستم مثل همیشه بغلش کنم و صورتش را ببوسم. خودش را کنار کشید و با خنده گفت که الان وقت مناسبی نیست و بهتر است بماند برای بعد از شام. . سر شب بود. شامی که شامل سالاد و ساندویچی سرد می شد را خورده نخورده حالی ام که خوابش می آید و راهیم کرد که بروم.
رفته بودم میدان انقلاب. هوا گرم بودو به زحمت راهم را از بین مردمی که دسته دسته در هم وول می زدند باز می کردم. در بینشان چشمم به دختری خورد هم قدو قواره ی مونا، با روسری آبی و سفیدی بر سرش که من را به یاد یکی از هدیه هائی که به مونا داده بودم می انداخت. قدمهایم را تندتر کردم و خودم را به کنار دخترک رساندم. خودش بود، به همراه چند نفر از دوستانش که تا آن موقع ندیده بودمشان. از ظاهرشان برمی آمد که از خانواده هائی مرفه تر نسبت به مونا که از خانواده ای نسبتآ معمولی و متوسط بود باشند و رسیدن مونا به سرووضعش برای آنکه هم شأن آنها به نظر برسد کاملآ به چشم می آمد. جلو رفتم و با لبخندی که نشاندهنده ی شناختن یک دوست در میان آن جمعیت غریبه بود سلام کردم. مونا برگشت، انتظار دیدن من را نداشت اما با همان خونسردی همیشگی به چشمانم زل زد و گفت که مرا نمیشناسد و بهتر است دنبالشان راه نیفتم و بیشتر از این مزاحم او و دوستانش نشوم والا می دهدم دست پلیس. همانطور که هاج و واج مانده بودم او جیغ و ویغ کنان دور می شد، در حالی که احساس می کردم چشمان تمام آدمهای دوروبرم برگشته اند و مرا دنبال می کنند. مونا دور می شد، در حالی که می دیدم مثل قبل، برگشته و با دوستانش گرم گرفته و می خندد.
چند شب ِ بعد مونا سرزده به خانه ام آمد. توضیح زیادی بابت آن روز از او نخواستم. بهرحال سربالا جوابم را می داد، می شناختمش. بداخلاق تر و بی حوصله تر از همیشه شده بود. مانتویش را درآورد، سمت یخچال رفت و برای خودش یک لیوان آب ریخت. گفتم که آرش و رضا چند بار با مردهای دیگر دیدنش. گفت که از این موضوع خبر ندارد، این مسأله برایش اهمیتی ندارد و رفتار من برایش غیرقابل تحمل شده، دیگر حوصله اش از گیرهای بی جای من سرآمده و می خواهد برود. مانتویش را برداشت و از در آپارتمان زد بیرون. به طرف پنجره رفتم. اما پشتم را به پنجره کردم. دیگر بَسَم بود. نمی خواستم بازهم قافل گیرش شوم. می خواستم اینبار یکقدم از مونا جلوتر باشم. چشمانم را بستم. سعی کردم تصورش کنم، تمام کارهایش را، از پیش، در فکرم. مونا از سرسرای نیمه تاریک ساختمان عبور می کرد. وارد آسانسور می شد. آینه اش را از کیفش درمی آورد و کمی با آرایش صورتش ور می رفت. از در آسانسور به بیرون می رفت، از ساختمان خارج می شد و در خیابان، زیر پنجره ی من منتظر تاکسی میماند. سوار اولین ماشینی که جلوی پایش ترمز می کرد و یک پیکان سفیدِ یخچالی بود می شد. اول به خانه اش می رفت، لباسهایش را در یک چمدان جمع می کرد و با یک بلیط هواپیما راهی فرودگاه می شد. سوار هواپیما می شد و پرواز می کرد به مناطق گرمسیر. به نوود بیچ می رفت، در میان سیل مردان و زنانِ لخت و عوری که میان هم می لولیدند حمام آُفتاب می گرفت. آفتاب طلائی ساحل بروی پوستش می درخشید و برشته اش می کرد. و من، از آن دورها، از آن طرف کره ی زمین او را تجسم و نظاره می کردم.
فقط خدایان یادشان رفته بود که سنگ به مرور زمان سائیده می شود. زاویه ها و تیزی های سنگ که دستهای سیزیف را خونین و مالین می کرد٬ در صدساله ی اول مجازاتش صاف و صوف شد. گوشه کناره ها و کج و معوجی هایش در پانصد سال بعدی صاف شد٬ طوری که هل دادن پرزحمتش٬ جایش را به قل دادن ساده داد. در هزاره ی بعد٬ تخته سنگ هی کوچک و کوچک تر شد و راه سقوطش به طرز چشمگیری هموارتر. عاقبت دیگر به ندرت می شد اسم آن را تخته سنگ گذاشت. چیزی بیش از یک سنگ ریزه از آن باقی نمانده بود.
تازگی ها فکر بکری به ذهن سیزیف رسیده: سنگ ریزه را توی جیبش می گذارد و با کارت اعتباری٬ قرص های مُسکن و داروهای آرام کننده می برد.
حالا هرصبح با آسانسور به طبقه ی بیست و هشتم ِ ساختمان دفترش٬ روی قله ی کیفرگاهش می رود ٬ و شب ها دوباره پائین می آید.
Stephan Lackner