آنهائی که جسارتش را دارند که از صف جلو بزنندو به فکرو جسم ِ هرکه میلشان کشید تجاوز کنند
و آنهائی که سعی می کنند درستکردار باقی بمانند که گرفتار بروکراسی ِ زندگی می شوندو محکومند به سگدو زدن برای اثبات خود به محبوبشان..
چند روزی بیشتر از این آشنائی نگذشته بود. یکی از همان بعداز ظهرهای کسل کننده که به تاب دادن خودنویس به روی میز و دنبال کردن حرکت عقربه ی بزرگ ساعت می گذشت. بیست و دو دقیقه مانده به پنج. از همان جا بود که صدای آشنا و جیغ مانند مونا به گوشم رسید. جا خوردم. گردنم را کج کردم بلکه از لای در اتاق کارم، راهروی منتهی به درب ورودی دفتر را بهتر ببینم. این مونا بود با دسته گل ارکیده ای در دست، آمده بودو جیغ و ویغ کنان جست و خیز می کرد و در مقابل نگاه متعجب من که انتظار دیدنش را در دفتر کارم نداشتم شروع به روبوسی کردن از تک تک همکارانم اعم از مردو زن، از پیرمرد مستخدم گرفته تا صورت حیرت زده ی رئیس کرده بود و بعد از گذراندن این تشریفات ابتدائی به سمت میز من آمده و خود را در بغلم جا کرده و مدعی ِ دوست داشتنم شد و دلیل این ادعا را هم خواستگاری همان لحظه اش از بنده می دانست. بعد از رفتن مونا سوزناک تر از متلک ها و ریشخندهای همکاران، توبیخ کتبی رئیس -که نسبت فامیلی دوری هم باهم داشتیم- پس از خواستن توضیح مفصل از من ِ سرگیجه گرفته بود.
روز تولد مونا نزدیک می شود. از مونا قول گرفته ام تا شب تولدش را با هم بگذرانیم. تصمیم داشتم با یک میهمانی قافل گیرش کنم. به همرام چند نفر از دوستان مشترکمان برایش جشنی در یک رستوران گرفتیم. ساعتهای اولیه ی میهمانی می گذشت و هنوز مونا پیدایش نشده بود. با وجود گوشه کنایه های مدعوین و غر زدن به سر بنده و گرفتن بهانه ی نیامدن مونا، گویا زیاد هم سخت نمی گذراندند. به هرحال کم و بیش همه خود را با لاسیدن با یکدیگر و خوردن غذاهای مفت جورواجور و رنگارنگ -که به حساب من تمام می شد- سرگرم می کردند. آن شب را تا دیر وقت به انتظار آمدن مونا گذراندم. موبایلش خاموش بود و کسی جواب زنگهای تلفن ِ خانه اش را نمی داد. دیروقت بود که کلافه از رستوران بیرون زدم.به خانه رفتم و با فکر اینکه فردا سروکله اش پیدا خواهد شد خود را به روی تخت انداختم. افکار مختلف و احمقانه ذهنم را بازی می داد. اصلآ نمی توانستم حدس بزنم که چه اتفاقی ممکن است برای مونا افتاده باشد و هیچ کدام از تصوراتم با عقل جور در نمی آمد. تا صبح روز پیش که برای آخرین بار با او صحبت کرده بودم سرحال و بانشاط بود. با وجود شوخی ناجوری که با او کرده بودم به نظر نمی آمد که از من دل گیر شده باشد. یعنی ممکن بود ناراحتی اش را به رویم نیاورده باشد؟ وانگهی دل خوریِ فرضی اش هم نباید موجب می شد تا جشن تولدی که دوستانش هم در آن حضور داشتند خراب کندو اینطور دست مرا هم در پوست گردو بگذارد و هم نگرانم کند. تا دمدمای صبح چشمانم بروی هم نرفت و خواب به سراغم نیامد. بعد از درآمدن آفتاب بود که کمی زیر پلکم گرم شد. نزدیکی های ظهر بود که بیدار شدم. دوش گرفتم تا کسالت شب قبل از سرم بپرد. تلفنهایم به مونا همچنان بی جواب می ماند. به در خانه اش رفتم، زنگ در ِ خانه بی جواب تر از زنگ تلفن. بعد، رفتن به سراغ بیمارستانها، پاسگاه پلیس و آشنایانی که تعدادشان کم هم نبود شروع شد.
سه هفته ی بعد مونا آمد. به سرحالی و قبراقی همیشه.آبی هم زیر پوستش رفته بود، ترگل و ورگل. - با سه چهارتا از دوستام رفته بودیم شمال، یکدفعه پیش اومد، فکر کردم بد نیست چند روزی هم بمونیم.
فردای آن روز مونا مرا به اتاقش دعوت کرد. مونا تقریبآ تنها زندگی می کرد، گاهی با یک هم اتاقی و دوستانی که هر از چندگاه پیشش میماندند. اتاق نسبتآ بزرگی برای یک دختر تنها و مجرد به حساب می آمد. اتاقی که به تناسب فضایش تقریبآ از اساس خالی بود و آنطور که مونا برایم گفته بود چند ماه قبل مادر پیرش به نامش کرده بود. . . آنشب شوخ و شنگ تر از همیشه به نظر می رسید. برخلاف ظاهر ساده ی همیشگی اش آن شب بیشتر از همیشه به خودش رسیده بود و خواستنی تر شده بود. و وقتی نزدیک من می نشست عطر تن و بوی ادکلنش بر این جذابیت می افزود و همه ی اینها آنشب جلوه ی تازه ای از زیبائی های مونا را برایم می نمایاند. همانطور که در کنارش نشسته بودم و او با خنده شیرین زبانی می کرد کمی به سمتش متمایل شدم و خواستم مثل همیشه بغلش کنم و صورتش را ببوسم. خودش را کنار کشید و با خنده گفت که الان وقت مناسبی نیست و بهتر است بماند برای بعد از شام. . سر شب بود. شامی که شامل سالاد و ساندویچی سرد می شد را خورده نخورده حالی ام که خوابش می آید و راهیم کرد که بروم.
رفته بودم میدان انقلاب. هوا گرم بودو به زحمت راهم را از بین مردمی که دسته دسته در هم وول می زدند باز می کردم. در بینشان چشمم به دختری خورد هم قدو قواره ی مونا، با روسری آبی و سفیدی بر سرش که من را به یاد یکی از هدیه هائی که به مونا داده بودم می انداخت. قدمهایم را تندتر کردم و خودم را به کنار دخترک رساندم. خودش بود، به همراه چند نفر از دوستانش که تا آن موقع ندیده بودمشان. از ظاهرشان برمی آمد که از خانواده هائی مرفه تر نسبت به مونا که از خانواده ای نسبتآ معمولی و متوسط بود باشند و رسیدن مونا به سرووضعش برای آنکه هم شأن آنها به نظر برسد کاملآ به چشم می آمد. جلو رفتم و با لبخندی که نشاندهنده ی شناختن یک دوست در میان آن جمعیت غریبه بود سلام کردم. مونا برگشت، انتظار دیدن من را نداشت اما با همان خونسردی همیشگی به چشمانم زل زد و گفت که مرا نمیشناسد و بهتر است دنبالشان راه نیفتم و بیشتر از این مزاحم او و دوستانش نشوم والا می دهدم دست پلیس. همانطور که هاج و واج مانده بودم او جیغ و ویغ کنان دور می شد، در حالی که احساس می کردم چشمان تمام آدمهای دوروبرم برگشته اند و مرا دنبال می کنند. مونا دور می شد، در حالی که می دیدم مثل قبل، برگشته و با دوستانش گرم گرفته و می خندد.
چند شب ِ بعد مونا سرزده به خانه ام آمد. توضیح زیادی بابت آن روز از او نخواستم. بهرحال سربالا جوابم را می داد، می شناختمش. بداخلاق تر و بی حوصله تر از همیشه شده بود. مانتویش را درآورد، سمت یخچال رفت و برای خودش یک لیوان آب ریخت. گفتم که آرش و رضا چند بار با مردهای دیگر دیدنش. گفت که از این موضوع خبر ندارد، این مسأله برایش اهمیتی ندارد و رفتار من برایش غیرقابل تحمل شده، دیگر حوصله اش از گیرهای بی جای من سرآمده و می خواهد برود. مانتویش را برداشت و از در آپارتمان زد بیرون. به طرف پنجره رفتم. اما پشتم را به پنجره کردم. دیگر بَسَم بود. نمی خواستم بازهم قافل گیرش شوم. می خواستم اینبار یکقدم از مونا جلوتر باشم. چشمانم را بستم. سعی کردم تصورش کنم، تمام کارهایش را، از پیش، در فکرم. مونا از سرسرای نیمه تاریک ساختمان عبور می کرد. وارد آسانسور می شد. آینه اش را از کیفش درمی آورد و کمی با آرایش صورتش ور می رفت. از در آسانسور به بیرون می رفت، از ساختمان خارج می شد و در خیابان، زیر پنجره ی من منتظر تاکسی میماند. سوار اولین ماشینی که جلوی پایش ترمز می کرد و یک پیکان سفیدِ یخچالی بود می شد. اول به خانه اش می رفت، لباسهایش را در یک چمدان جمع می کرد و با یک بلیط هواپیما راهی فرودگاه می شد. سوار هواپیما می شد و پرواز می کرد به مناطق گرمسیر. به نوود بیچ می رفت، در میان سیل مردان و زنانِ لخت و عوری که میان هم می لولیدند حمام آُفتاب می گرفت. آفتاب طلائی ساحل بروی پوستش می درخشید و برشته اش می کرد. و من، از آن دورها، از آن طرف کره ی زمین او را تجسم و نظاره می کردم.
فقط خدایان یادشان رفته بود که سنگ به مرور زمان سائیده می شود. زاویه ها و تیزی های سنگ که دستهای سیزیف را خونین و مالین می کرد٬ در صدساله ی اول مجازاتش صاف و صوف شد. گوشه کناره ها و کج و معوجی هایش در پانصد سال بعدی صاف شد٬ طوری که هل دادن پرزحمتش٬ جایش را به قل دادن ساده داد. در هزاره ی بعد٬ تخته سنگ هی کوچک و کوچک تر شد و راه سقوطش به طرز چشمگیری هموارتر. عاقبت دیگر به ندرت می شد اسم آن را تخته سنگ گذاشت. چیزی بیش از یک سنگ ریزه از آن باقی نمانده بود.
تازگی ها فکر بکری به ذهن سیزیف رسیده: سنگ ریزه را توی جیبش می گذارد و با کارت اعتباری٬ قرص های مُسکن و داروهای آرام کننده می برد.
حالا هرصبح با آسانسور به طبقه ی بیست و هشتم ِ ساختمان دفترش٬ روی قله ی کیفرگاهش می رود ٬ و شب ها دوباره پائین می آید.
Stephan Lackner
چون از واقعیت وجودیشون مطلعن که به هیچ درد دیگه ای نمی خورن و بعدش باید دور انداخته شن. واقعیتی که مردها سالهاست ازش باخبرن و به خاطر ِدونستنش سرزنش می شن.
من آنی ام. من همدمو پرستار یه مردم. خب اون مرد پا نداره٫ یه مرد چاق چلاق بداخلاق که از صبح گوشه ی اتاق نشسته. هرروز برای اینکه هوائی عوض کنه پنجره ی اتاقو وا میکنم٫ صندلیشو می برم رو بالکن تا هوا بخوره٫ اونم زل می زنه به دیوار روبه رو٫ یا به دخترای جوونی که گه گاه از گذر باریک و خلوت زیر دیوار رد میشن لبخندی می زنه یا بهشون چیزی می پرونه. بعدازظهرا می برمش حمام حسابی تنو بدنشو می شورم٫ صورت و سرشو با فرچه صابون می کشمو می تراشمشون براش. . . بعد میارمش دمر میخوابونمش تو رختخواب و پشتشو دست می کشمو چرب می کنم تا زخم نشه. عصرا براش صفحه های موسیقی میذارم٫ لباسای رقصمو می پوشمو براش می رقصم٬ اونم یه سیگار برای خودش می پیچه و رقص منو تماشا می کنه.
من آنی ام. من همدمو پرستار یه مرد چاقم٫ من هیچ وقت همراه پسرائی که از من خواستن نرفتم٫ من همه ی زندگیمو برای راضی کردن مرد چاق میذارم٫ اما نمی دونم چرا اون هیچ وقت خشنود نیست٫ اون همیشه بدو بیراه میگه و من همه ی خواستمو زندگیم رضایت اونه.
من مرد چاقو می پرستم٫ آخه اون تنها کس زندگی ِ منه٫ اون قبلنا سوزن بان بوده و یه روز برای نجات من پاهاشو از دست داده.
من آنی ام. من همدمو پرستار یه مرد چاقم٫ من هرشب پانسمان زخم جای پاهاشو عوض می کنم تا چرک نکنه. من هرشب شیشه ی الکلی که پاهای قطع شدشو توش نگه می دارم با دستمال خوب تمیز می کنم. من آخر شبا برای مرد چاق آواز میخونم تا با صدای من خوابش ببره.
من آنی ام. من همدمو پرستار یه مرد چاقم..
منگ از مشروب دیشب بودم که به خانه آمدم. روی تخت پهن شدم در حالی که آن رقاصه٫ همانطور مثل دیشب در سرم چرخ می زد و تاب می خورد. از آن ملوسکهای تخم حرام با چشمان سبز و رنگی پریده ٬ که لبخند ملیحش در ذهن میماند برای همیشه. از آنهائی که هر کس دلش می خواهد یکی دوتایش را برای وقت سرخوشی اش داشته باشد.
همانطور كه خودم را با نواي موزيك و حركات موزون دخترك هماهنگ مي كردم پلكهايم آرام آرام گرم مي شد. دخترك در ذهنم محوتر مي شد كه چيزي در سرم شروع به زنگ زدن كرد. زنگ ساعت بود. با دستم ميز بالاي سرم را به دنبال ساعت مي كاويدم تا آرامشم را باز پس بگيرم كه ساعت به پشت ميز افتاد. زنگ سرم قطع نشد. زنگ ساعت نبود. لابد زياده روي ديشب يكي از آن سردردها را به بار آورده بود. يك قرص بالا انداختم. آفتاب كم كَمَك داشت مي زد. حالش را نداشتم دستم را لاي تخت و میز به دنبال ساعت بگردانم. گوشي را برداشتم.
_ الو... ۱۱۹؟
_ ...بله، بفرمائيد، با كي كار داشتين؟
_ ببخشيد قربان، شما ساعت خدمتتون هست؟
_ نخير، من هيچ وقت ساعت نمي بندم.
_ مگه اونجا ۱۱۹ نيست؟ چطور ساعت ندارين؟
_ اينجا ۱۱۹ هست، من تعميركارم ، ساعت گويا خراب شده بود من اومدم تعميرش كنم كه شما زنگ زدين.
_ اها...پس كه تعميركارين، مگه چقدر مي گيرين كه تا اين وقت شب كار مي كنين؟
_ يه نون بخورو نميري در مياد.عيال وار كه نيستم نگران خوردو خوراكشون باشم. يه خانم موقري مثل شما اين وقت شب اينجا چيكار مي كنه؟
_ اِ...چطور هنوز ازدواج نكردين؟(سرخ مي شوم)، اونم يه مرد خوش قيافه و بلند بالائي مثه شما؟
_ خب ديگه ، من سرم گرم ِ كار خودمه. فرصت اينكارارو ندارم.
_ خب منم تا به حال زياد بهش فكر نمي كردم اما مامانم معتقدِ كم كم ديگه وقت شوهرمه، آخه ديگه ۱۹ سالم شده، همينطور كه مي بينين بد آب و رنگم نيستم. راستي شما قصد ازدواج ندارين؟
_ نه خانم محترم، من كه گفتم كار دارم، لطفا مزاحم نشين.
تق
بوق...بوق...بوق...بوق...
يك دفعه گرماي تنه اي رو كنار خودم حس كردم.
_ بابائي...بيدار نمي شي؟ مگه قول نداده بودي براي تولد نوزده سالگيم منو مامانو ببري بيرون؟
دخترم بود، با همان چشمان سبزو رنگ پريده و لبخند زيبايش.
نویسنده از توالت که درآمد دیگر مصمم شده بود. سوزن سنجاق قفلی آویزان به تنبانش را جا انداخت، عینکش را بروی بینی کلفتش سوار کرد و رفت تا نوشته های ۴۸ ساله ی نم زده اش را -بخوانید ترشی!- لای ورق روزنامه های زرد شده بپیچد تا ببردشان پیش قصاب دو گذر آنورتر -که قولش را داده بود برای هر ورق چند پاپاسی بپردازد- بفروشد تا که با پولش دندان عاریه ای بخرد تا دیگر معده ی ضعیفش برای چیزهائی که فرو میداد به هلک و هلک نیافتد و نصف آنها را در مسیر اتاقش تا کاسه ی توالت بالا نیاورد یا برای دفع پرزحمتشان به هن وهن نیفتد و موجبات عود بواسیرش را به بار نیاورد.
و دختر روشن فکر, که در پس کفترباز به ریشش می خندید.
خدا سعی می کرد نداشته باشمش.
دختر: تو چند سالته؟
پسر: ۱۸
دختر: من ۸ سالمه٫ پس وقتی تو ۲۸ سالت بشه من ۱۸ سالمه.
پسر: آفرین! حسابت خوبه.
دختر: وقتی تو ۳۸ سالت بشه من میشم ۲۸ و وقتی ۴۸ سالت بشه من ۳۸ سالم می شه٫ اونوقت دیگه زیاد فاصله نداریم!
big fish
هر روز، صبح به صبح، قلب و مغز آدما رو می ریخت تو همزن، ۱ دونه مغز،۳ تا قلب. همزنو میزد به برق.سر می کشید معجونشو ، کراوتشو محکم می کرد، یقه ی آهارزده ی پیراهنشو مرتب می کرد، سامسونتشو ور می داشت می رفت سر کار.
من به همه حسودیم می شه.
حتی به معشوق مُردَت٫
حتی به بچت٫
حتی به خدات..

من اونو دوسش دارم
نه یه دوس داشتن ساده
من عاشقشم
بیشتر از هر کس دیگه ای
من با اون زندگی میکنم
من سالهاست که دارم با اون زندگی می کنم
البته توقع ندارم اون اونی که من می خوام باشه
یا بهترین آدم دنیا باشه
یا مثه نقشهائی که بازی میکنه، عاشق یه جوون یه لا قبا بشه
یا همون احساسی رو که من بهش دارم، نسبت به من داشته باشه
خب بهرحال اون یه هنرپیشست و فقط نقشائی که بهش میدنو بازی میکنه
دلیلی هم نداره که مثه نقشاش باشه
من اونو دوسش دارم
بیشتر از هر کس دیگه ای
ولی خب بهرحال بهش حق می دم
چون اون یه هنرپیشست و من فقط یه عریضه نویس ساده
با اینکه من همیشه بلیت فیلماشو از قبل رزرو می کنم که از دستشون ندم
ولی برای اون من یه طرفدار معمولیم مثه خیلی های دیگه
البته من هیچ وقت نتونستم اونو از نزدیک خوب ببینم
ولی خب همیشه عکساشو از بریده ی روزنامه ها جمع می کنم
من اونو دوسش دارم
هرروز صبح نونمو با دیدن فیلمای اون توست می کنم
روزمو با فکر اون شروع میکنم
ولی خب شاید اون اصلاً ندونه که منی هم وجود دارم
من اونو دوسش دارم
بیشتر از هر کس دیگه ای
دیگز شبهایش را با فاحشه ها ئی که ارزان تر حساب می کردند نمی خوابید.
دلش می خواست در تاریکی شب مجذوب عشوه های زنانه ی معشوقه های خوش آب و رنگی شود و پس از شبِ هم خوابگی در هنگام سپیده ، سر زن را در چاه مستراح فرو بَرَد تا همه ی زیبائیش در مشمئز کننده ترین حالت - با دهانی باز ، چشمانی از حدقه در آمده ، لبهائی کبود و صورتی ورم کرده- بسان شمایلی برای همیشه ثابت مانَد.
دیگر حوصله اش از هزارو یک شب شنیدنِ قصه های بی سرو ته شهرزادها از وفاداریها ، از خود گذشتگی ها، صداقتها و حماقت! به سر آمده بود، دیگر اِغوای خنده هاشان نمی شد.
با شست و سبابه اش فشار دیگری به گردن داد. هنوز تقلا میکرد..

متقاضیان واجد شرایط در اسرع وقت به نزدیکترین واحه به محل سکونت خود رجوع فرمایند.
با تشکر ـ وبلاگ واحه
پسر با بردن او به خيابانهای منطقه ی قديمی شهرک و بعد روی تپه و حياط يک صومعه که مملو از توريست بود سعی کرد مدت ديدار را طولانی کند. معلوم بود که پيشاپيش فکر همه چيز را کرده است، چون کاملاً به چابکی و به بهانه ی قديمی که می خواهد يک تابلو نقاشی را به او نشان دهد او را به يک راهرو متروک کشاند. آن دو به انتهای راهرو رسيدند، اما به جای نقاشی با يک در قهوه اي تيره مواجه شدند که رويش نوشته شده بود مستراح. پسر که آن نوشته را نديده بود، ايستاد. اگنس خوب ميدانست که پسر علاقه چندانی به نقاشی ندارد و فقط به دنبال مکان خلوتی است تا بتواند او را ببوسد. پسرک بيچاره، جايی بهتر از يک گوشه کثيف کنار يک آبريزگاه پيدا نکرده بود. اگنس قاه قاه خنديد، و برای آنکه برای پسر روشن کند که به او نميخندد، به آن نوشته اشاره کرد. او نيز به خنده افتد، ولی نوميدی بر وی مستولی شد. غير ممکن بود که او را با وجود آن نوشته در پشت سرشان بغل کند و ببوسد.از همه مهمتر، اين اولين بوسه ی آنها و فراموش نشدنی ترين بوسه بود، به اين ترتيب چاره ی ديگری نداشت جز آنکه با احساس تلخ تسليم راه بازگشت را در پيش گيرد.
آن دو در سکوت راه می رفتند و اگنس خيلی عصبانی بود: چرا وسط خيابان او را نمی بوسيد؟ چرا به جای اين کار ناچار شده او را از گذرگاهی تاريک به يک آبريزگاه بکشاند که نسل اندر نسل راهبان پير و زشت و بوگندو خود را در آنجا تخليه کرده اند. دست پاچگی پسر برايش خوش آيند بود، زيرا نشانه ی عشق حيرتزده ی پسر بود، اما اين بيشتر عصبانی اش می کرد زيرا نشانه ی نا پختگی پسر نيز بود؛ بيرون رفتن با پسری با آن سن و سال مثل آن بود که آدم خودش را کوچيک بکند، او فقط به پسر های بزرگ علاقه مند بود. اما شايد به دليل آنکه پنهانی پسر را طرد ميکرد و در عين حال می دانست که او عاشقش است، حس عدالت خواهی وامی داشتش تا او را در کوششهای عشقانه اش کمک کند، از او حمايت کند، او را از دست پاچگيه کودکانه اش خلاص کند. اگنس بر آن شد که اگر پسر جرأت لازم را پيدا نکند، خودش دست به کار شود.
پسر قدم زنان اگنس را به خانه باز ميگرداند و نقشه اگنس اين بود که در لحظه ای که به در خانه رسيدند دستهايش را دور گردن او حلقه کند و او را ببوسد، که بی شک اين کار، پسر را متحير برجا خشک می کرد. اما در آخرين لحظه اين ميل را از دست داد، زيرا صورت پسر فقط غمگين نبود، بلکه عبوس و حتی کينه جو بود. آن دو فقط با هم دست دادند و اگنس از راه ميآن درخت ها بسوی خانه اش به راه افتاد...
جاودانگی- میلان کوندرا
- راستش اوناش زیاد مهم نیست, اگه دلت بخواد حاضرم دست و پای تورو ببندم به تخت.
نه کار عشق دارم,
نه کار سیاست
آزادِ آزادم.
ولادیمیر مایاکفسکی
طوری که بعضی, رضايت می دهند به شاخ و دم و سُم در آوردن، شايد که آدم متفاوتی باشند.
گفتم آدم؟!
آن زمان که سنی نداشتم، همه از نبوغم می گفتند و استعداد نابم. همه دستی به سرو گوشم ميکشيدندو ميگفتند بارک الّله چه هوش سرشاری دارد اين پسر. آن زمان که با ويليام همبازی بودم، او به چشم کسی نمی آمد و کسی او را در کنارم نمی دید، و کسی هم هرگز به من نگفت که آن پسر تغس و بهانه گیر٬ روزی شکسپیر بزرگ خواهد شد و من پینه دوزی.
هرگز نفهميدم چه شد که اينگونه رقم خورد روزگار ما!
من ميشنوم نجوای نفس هايت
و گرمی مرطوبش، به روی گونه هايم
من می بويم، عطر گندم زار را، لا به لای گيسوانت
و می نگرم، به تلالؤ آفتاب که ميدواند تازه گی را به عمق پر فروغ نگاهت
و گاز ميزنم سيب سرخی را، که چيده ام از باغ بی خزان وجودت
چه کسی ناقوس تنهايی را به صدا درآورد ؟
چه کسی بود که بر سنگ قبرم چنگ مينواخت ؟
که بيدار کرد پيرمرد خفته در عبادتگاه را ؟
و آن کس که دار می زد سایه ی مهربانان در میدان شهر.
آنگاه که صدای ناقوس, تنين انداخت در همه کوچه های شهر,
خوابیدند روسپیان بر یک بالین
جنگيدند دارا ها بر سر مال فقرا
و پسرکی تکه نانی می خرید به بهای همه جانش
پدرانی که می فروختند فرزندان را به حبّی حشیش
و مادری که نوای زاریِ نوزادش شده بود
پیرزنی فالگیر که افتادن دنیا را پیش پیش می دانست
و همه ی ماهی ها, زار زار در دانوب اشک ريختندو غرق شدند
آن ناقوسها را که بود که می نواخت با بانگ دنگ دنگشان ؟