تبليغاتX
واحه
      به آئینه نگاهی انداخت و دستی به ریش پرپشت ٍ سفید و پوست چروکیده اش کشید. صورت استخانی اش که سابق برآن دل هر تنابنده را می لرزاند این روزها ترحم انگیز می نمود. همین مانده بود که چهره ی خود را هم فراموش کند. هربار که این اواخر در آئینه می دیدش برایش تازگی داشت. به هرحال کم سن و سالی ازو نگذشته بود و کهولت سن و بیماریهای جورواجور هم که هربار از یک جایش بیرون می زد مزید بر تحلیل حافظه اش شده بودند.

داس سنگینی را که کنار آئینه بود برداشت و با خود کشان کشان تا پای تختخواب برد. آن روزها که قامتش اینطور خمیده و لاجور نشده بود تمام شبانه روز داس بروی دوش این گوشه و آن گوشه و در خلوت مردم پرسه می زدو عین خیالش هم نبود. آنوقتها هرشب داس را صیقل می دادو برق می انداخت تا زنگ نزند و کند نشود. اما حالا سالیان درازی از آن روزها می گذشت و داس بزرگ نقره ای، روزبه روز غبارو زنگار بیشتری به خود می دید، درست مثل خودش.

طبق عادت چند قرص مربوط به آلزایمر و مرضهای دیگر را بالا انداخت و آب ٍ لیوان ٍ کنار تخت را رویش سرکشید. عجیب بود، انگار وقایع آن اولها را بهتر به خاطر می آورد تا این چند روز گذشته را. آن دوران جوانی را که با همین داس کار خود را شروع کرده بودو جان آدمها را می ستاند, و بعد کم کم دشنه و تپانچه و کلت و ابزار دیگر. و خاطرات برایش مبهم تر می شد تا واقعه ی بزرگ. آن واقعه دیگر اوج کارش بودو او که دیگر پا به سن می گذاشت ازاین ازدیاد کار شاکی و نالان. هیچ یادش نمی رفت آن روزهای آخر دنیا را، چند روز مانده به روز بزرگ، که چه زحمتی برای آنهمه چاشنی انفجار کشیده بود. اما بعد ٍ آن دیگر بازنشستش کردندو سکون تمام. کار طاقت فرسا جای خود را به سکوت کشنده ی قدم زدن های بی انتها داده بود.

یادش می آمد آن اواخر دیگر دل رحم تر هم شده بود. مثلا قبل آن واقعه، زمانی که برای گرفتن جان پیرمردی رفته بود که دم آخری ازو وداع با زنش را طلب می کرد و یا دختر کم سالی که خم شده بود عکس خود را درون دریاچه ببیند؛ امانش داده بودو گذاشته بود چند دقیقه ای خیره به خود از زیبائی اش لذت ببرد، در حالی که در جوانی درنگ نمی کرد. و برای این دل رحمی توبیخش هم کرده بودند، می گفتند تو پیر شدی، دیگر بدرد این کار نمی خوری؛ هرچند چون اواخر دوران خدمتش بود با غرولند اجازه دادند به پایانش برساند.

حال دیگر نوبه ی خودش بود. خیاطی بود که به کوزه می افتاد. به روی تخت دراز کشید، با ردای سفیدی به تن. دوست داشت آراسته به نظر برسد. ملک الموت عزراییل، آخرین شب را، به انتظار حق دراز می کشید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 3 قبل از ظهر توسط OnOv |

      هیچ کس طعم لذت را نمی چشد،

به قد ٍ مردی که روزها چشم می چرانَدو نشمه ای به زیر خود می کشد هرازگاهی؛

و سر آخر، شب سر ساعت ٍ وعده ی شام، دوان میشود خانه به ولع ٍ شنیدن ٍ بوی قرمه سبزی و بوی حسادت زنانه ی همسرش.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط OnOv |




      رقصت را در رینگ، هیچ کس فراموش نمی کند، چه آنکه دور نشسته، چه آنکه نزدیک.

ریسمان سرنوشت برگردن ٍ که خواهد آویخت، نجوای نسیم بر گوش کدام اسطوره خواهد نواخت؟ آیا می ایستد؟ آیا زمین خواهد خورد؟

به وجد خواهد آمد آنکه می بیند پرواز صلیب گون ٍ تو را برفراز ؛ خدای من، سالم فرود خواهد آمد؟ دستش را بگیر.

از بالای نردبان که می پری یا که از بالای قفس جهنمین فرقی نمی کند، سقوطی در کار نیست، زمان معلق میماند و نفس ها در سینه حبس، تا شاهدی باشند بر اوج ٍ تو.

کلمات چه حقیرند، و دروغها چه بزرگ برای توصیف..

فراموش نمی شوی مرد سرسخت؛ چه درحال تاب خوردن میان زمین و هوا، چه برپشت خورده بر زمین؛ حتا اگر هیاهوی طرفداران کوچک و بزرگت روزی دیگر در سالن نپیچد در خاطرمان خواهی ماند؛ جف ٍ عزیز.

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط OnOv |



     ...بعد اسکوئیلر را به اطراف مزرعه فرستادند تا قرارو مدارهای تازه را به سایرین توضیح دهد.

او گفت: "دوستان، من اعتقاد دارم که همه ی حیوانات در این جا از فداکاری رفیق ناپلئون که این کار اضافی را بر عهده گرفته است، قدردانی خواهند کرد. دوستان تصور نکنید که رهبری لذت بخش است! برعکس، کار ِ خطیرو پر مسئولیتی ست. هیچ کس بیشتر از رفیق ناپلئون به تساویِ حیوانات اعتقاد ندارد. خیلی هم خوشحال می شد که می گذاشت خودتان در امور تصمیم بگیرید. اما امکان دارد که بعضی اوقات تصمیمات غلطی اتخاذ کنید، تصور کنید که بخواهید از اسنوبال، و حرفهای پوچ ِ او درباره ی آسیاب بادی تبعیت کنید - اسنوبالی که می دانیم در حال حاضر رجحانی بر یک جنایتکار ندارد، در این صورت تکلیف ما چه خواهد بود؟"

یکی گفت: "او در جنگ گاودانی شجاعانه جنگید."

اسکوئیلر گفت: "شجاعت که کافی نیست، وفاداری و اطاعت اهمیت بیشتری دارد. و اما در مورد جنگ گاودانی، یقین دارم زمانی خواهیم فهمید که درباره ی نقش اسنوبال در این جنگ بسیار مبالغه شده است. دوستان، انضباط، انضباطی سخت و آهنین! این شعار امروز ماست. یک قدم اشتباه کافیست که دشمنانمان بر ما فائق آیند. دوستان، مسلما نمی خواهید که جونز بازگردد؟"...

 

 

 

                                                                            مزرعه حیوانات - جرج اورول

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 2 قبل از ظهر توسط OnOv |

     از ازل تا به حال٫

هیچ دولتی زنا زاده نیست٬ همه ی دولتها متولدِ هم خوابگی ِ ملتِ خود هستند.

 

حتا مستبدترینشون٫ ردخور هم نداره !

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط OnOv |


 


    کسی رو می شناختم که عادت داشت دخترها رو فقط وختی دید می زد که روشونو برگردونده بودند٫ اون هم زل زل.

واسه اینکه بدون جا خوردنشون یه دل سیر نگاشون کنه.

اون از پشت نگاه می کرد به دختری که یقه ی پیرهن ِ سرخش از مانتوش پیدا بود٫ زغال طراحیشو گذاشته بود رو کاغذاش٫ وایساده بود گوشه آتلیه کنار پنجره با کرکره آبیش٫ و دست میون گیساش می کشید٫ بدون اینکه صورتشو ببینه نگاش می کرد ٫ زل زل.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط OnOv |

     سایه ای ادعای وجود می کرد.                                             .                                              او از اینکه نادیده گرفته می شد و نبودِ نور می انگاشتندش خسته و آزرده شده بود.

در صبح یک روز سرد زمستانی٫ وقتی هوا هنوز تاریک و روشن بود٫ مردم دِهی در مغرب٫ صدای مهیبی را شنیدند که فتح دنیا را طلب می کرد.

سالیان متمادی٫ مردم آن حوالی وحتا نوادگانشان٫ نسلها پس از هم٫ از بیم چیزی که ته دلشان را خالی می کرد٫ در چشم یکدیگر نمی نگریستند.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط OnOv |

     من مدتهاست که دیگر ناراحت آن دلِ سوخته ام که بوی گندش تمام شهر را ورداشته نیستم;

من در حسرت آن سبیل ِ دو نبشم٫ که بالاسر ِ تو به باد دادم..

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط OnOv |

     وقتی خبر را شنید رنگ از رخسارش پرید. خودش را وا داده بود اما اصلا به روی خودش هم نیاورد٫ انگار نه انگار اتفاقی افتاده. می دانست باید در هر شرایط ظاهر را حفظ کند. می ترسید بیایند خِر او را هم بچسبند ببرند همانجا که عرب نی انداخت. حسابش با کرام الکاتبین بود٬ آخر کسی تابه حال برنگشته بود بیاید بگوید آنجا چه خبر است.

او مجرمی نبود که همکارش را گرفته باشند٫ او پیرمرد نحیفی بود٫ بعد از دست گرفتن آگهی فوت هم دوره ای یش.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط OnOv |

     وقتی می آمد شرط کرده بود کوچکترین تماس بدنی درکار نباشد٫ وقتی می رفت اولین و آخرین تماسشان بوسه ای بود که پسر بر پیشانی اش نشاند. آخرین یادگارشان داغی شد بر پیشانی او. داغی که بعدها٫ زمانی هم که دختر شوهر کرد٫ و حتا در اوج لذت بخش ترین همخوابگی هایش٫ بر پیشانی اش می سوخت..

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط OnOv |

     با ناخنش آرام به روی رنگ پوسته پوسته شده ی دیوار می کشید که حالا دیگر رنگ زیرینش نمایان شده و به دو رنگی میزد. با رضایتمندی به خرده های آن که به زیر پایش می ریخت نگاه می کردو در انتظار جواب تلاش روزانه اش٫ خیسی نم عرق نشسته بر گردن و اطراف صورتش را حس می کرد.

روزها بود که هرصبح اول وقت به دکه ی روزنامه فروشی سر کوچه می رفت٫ پرفروش ترین روزنامه ی صبح را می گرفت٫ صفحات نیازمندیهای آن را ورق می زدو تقریبا بقیه ی روزنامه را به گوشه ای می انداخت. طوری شده بود که جوانک روزنامه فروش همیشه برایش روزنامه ای به کنار می گذاشت و هر موقع او را می دید با لبخندی پیش پیش آن را به دستش می داد.

چشمش به دنبال آگهی های استخدام می دوید. به چندجا هم سرزده بود که یا نگرفته بودندش یا به دنبال نازو نیازو دست کشیدن به سرو گوش زنان بودندو برایش دلچسب نبودند. صفحات روزنامه ها پر بود از آگهی های بی سرو تهی که گاهی حتا نمی شد از مضمونشان سردر آورد. این درو آن در زدن دیگر حوصله اش را سر برده بود تا آنکه چند روز پیش از طریق یکی از دوستانش متوجه شده بود که برای یکی از شرکتهای بزرگ دولتی آگهی استخدام عمومی داده اند. شرکت بزرگی بود که این سالها بی حدو حصر رشد کرده بودو شعباتش هم در همه جای شهر به چشم می خوردند. کار خوبی بود٫ با وجود آنکه تعداد نسبتا زیادی را می پذرفتند اما به دلیل شرایط مطلوب٫ متقاضیان بی شماری هم طالب آن بودند

آن روز صبح٫ عابرین ِ یکی از خیابانهای شلوغ مرکز شهر٫ شاهد زنی بودند که با کاغذ مچاله ای در دست که روی آن با خطوط ناخوانا چیز درهمی نوشته شده بود٫ با چشمانی سرگردان میان اسامی و پلاکها٫ خیابان را بالا و پائین می رفت. اول وقت بود که به آدرس تمامی شعبه ها نگاهی انداخته و به قصد یکیشان خانه را هول هولکی ترک کرده بود. باز هم مانند همیشه دیر جنبیده بود. دسته آخر هم نه مطمئن بود شعله ی گاز را خاموش کرده و نه کلیدها را با خودش آورده بود. با آنکه بار اولش نبود برای کار به جائی مراجعه می کرد ته دلش کمی دلشوره داشت. این حس عصبی را می شد بخاطر ایده ال بودن شرایط این کار برای کسی که آن راتصاحب می کرد دانست و یا به دلیل بریدن از این درو آن در زدن. دلش می خواست هرچه زودتر برای خود کاری دست و پا کند. چنان که حتا اگر به چنین آگهی جالب نظری هم بر نمی خورد شاید به اولین پیشنهاد کاری که مواجه می شد با هر شرایطی که داشت جواب مثبت می داد. پس هرطور که شده باید این کار را می گرفت. باید آن را به دست می آورد ولو آنکه تعداد درخواست کنندگان دهها برابر پذیرفته شدگان باشد.

بالاخره به درگاه بزرگی رسیده بود که بالا سرش پلاک رنگ و رو رفته ی ۸ آویزان بود. یکباردیگر نشانی را با کاغذی که آدرس نزدیکترین شعبه با تعجیل بروی آن نگاشته شده بود تطبیق داده بود. ژاکت زرشکی رنگی را که بروی پیراهن تقریبا بازش پوشیده بود تا شانه ها و دستهای عریانش را بپوشاند به دور خود پیچید. سوز خنک هوای نیمه بهاری از زیر لباس٫ میان پاهای لختش می پیچید. کاغذ را در جیب ژاکت گذاشته و آرام لنگه ی در پیش شده را باز کرده و داخل شده بود. با وجود اراده ی قوی حاصل از اجباری که او را به حرکت وامی داشت٫ بروی پلکان قدمهایش با سستی همراه بود. صدای تق تق چکمه های پاشنه بلندش  بیشتر آسایش خاطرش را بهم می زد. در سالن اولین چیزی که جلب نظر می کرد هوای گرمی بود که به صورتش می زد. باوجود به سررسیدن زمستان و رو به گرمی گذاشتن هوا، هنوز اینورو آنور سالن بخاری روشن کرده بودند. به اطراف نگاهی انداخت تا دستش بیاید که باید چکار کند. متقاضیان روی صندلیهای تک نفره که ردیف چیده شده بودند ساکت نشسته و برخی شان بروی برگه ای چیزهائی می نوشتند. تقریبا تمامی خواستارانِ کار٫ مرد بودندو همین بیشتر ته دلش را  خالی کرده و به تشویش اش انداخته بود. طرف دیگر٫ پیشخوان بزرگی قرار داشت که نوشته ای حکم می کرد که باید فرم درخواست کار را از آنجا گرفت. به سمت آن رفته و از زن بداخمی که ظاهرا متصدی آنجا به حساب می آمد درخواست برگه کرد. زنک برگه را روی پیشخوان گذاشته و زیر لب چیزی گفت که او درست متوجه نشد. برگه را برداشت و به سمت یکی از صندلی های خالی رفت. یکی از چند خودکاری که از سر تجربه در کیفش داشت٫ از داخل آن در آوردو همانطور که ته آن را به دندان می گزید نگاهی سرسری به برگه ی درخواست انداخت. پیش پیش مرور کردن سوالات برگه ارثی بود از دوران تحصیلش که ترکش نکرده بود. طبق معمول ابتدا یک سری مشخصات عمومی بود مانند اسم و سن و آدرس محل سکونت و بعد سوابق کاری و سوالی در مورد عدم سو ِسابقه و غیره٫ که جلو بعضیشان با ستاره ای مشخص شده بود. در توضیح زیر برگه آمده بود: جواب به سوالاتی که ستاره جلوشان نقش شده الزامیست. کم کم گرگر ِ بخاری ِ پشت صندلی به صورت قطرات ریز عرق بر پیشانی اش  می نشست. آرام شروع به پر کردن درخواستنامه کرد. اول اسم٫ نام خوانوادگی٫ اسم پدر٫ شماره ملی و مدرک تحصیلی٫ بعد به سوالی که در مورد آشنائی به کار با کامپیوتر بود پاسخ مثبت داده بود٫ و بعد کادری که در آن در مورد سوابق و کارهای قبلی توضیح خواسته بود٫ همه را با چابک دستی پر کرده بود. طبق تجربه جلوی حقوق درخواستی را خالی گذاشته بودو کار پر کردن برگه را تمام شده می دانست. گرما و خیسی زیر بغلش برای دادن برگه عجول ترش می کرد٫ دوباره نگاهی اجمالی به سوالات انداخت و خواست که بلند شود و برگه را تحویل دهد که چشمش به سوال ستاره داری افتاد که بی جواب مانده بود. همانطور که به سوال خیره شده بود کمی خودش را جمع و جور کرد. دوباره به پشتی صندلی تکیه داد. دستمالی به پیشانی اش کشید. مردد مانده بود. چهره ی مات برده اش کمی فکورانه به نظر می رسید. چند لحظه به همان وضع سرجایش باقی ماند. تابه حال برای درخواست هیچ کاری از او ایمیل نخواسته بودند٫ آنهم با ستاره ی حاکی از اجباری بالای سرش. به فکر تنها آی دی که از خود داشت افتاده بود که هیچ موقع از ایمیلش استفاده نمی کرد٫ بعد با مداد جلو ِ پرسش ستاره دار نوشته بود:   horny_married_lady@yahoo. com

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 3 قبل از ظهر توسط OnOv |

     خواب می دیدم که در کنارم نشسته٫ پهلو به پهلویم. نشسته بودیم بر چوبهای نمناک نیمکت در هوائی سرد. در خواب یک دستم را گذاشته بودم پشت سرش و او سرش را به آن تکیه داده بود. با دست دیگرم آرام دستش را که از سرما یخ کرده بود در دست گرفتم و شروع کردم با انگشتانش به بازی. نگاهش را که  درخشان تر از هر زمان دیگری بود به زیر انداخته بود. نمی توانستم تشخیص دهم سرخی صورتش از سرماست و یا از شرم. دستش را که در دست گرفته بودم بالا آوردم و آرام لبهایم  را به پشت آن کشیدم. کمی به سمت من یله داده بود و کمو بیش در بغلم جا خوش کرده بود. در خواب آرام به پشت دستش بوسه ای زدم. سپس برش گرداندم و در آن هائی کردم و با دست کمی مالیدم تا از سردی آن کاسته شود و خون به زیر پوستش بدود. هرچند دست خودم سردتر از آن بود با این حال گمان می کردم مالیدن دستهایش می تواند حال بهتری به او ببخشد.

خواب می دیدم کمی از غروب آفتاب گذشته است و هوا حسابی حال خنکی دارد. خصوصا با نسیم سوزناکی که پوست را به گزگز می انداخت. درون خواب من کسی جز ما دو نبود. هرچه به اطراف سرک کشیدم سروکله ی کسی پیدا نبود. بروی تخته سنگی٫ تنها خودم و خودش. با آنکه می دانستم در خواب هستم تمام سعیم را می کردم و احتیاط لازم را به خرج می دادم که نکند او را از خود برانم. نمی خواستم هیچ چیز٫ این لحظات شیرین را از من بگیرد. در آن هوای خنک می توانستم بخار نفسهایش را که شبح مانند از دهانش خارج می شد به وضوح ببینم. البته حس کردن نفسهایش تنها به دلیل قابل مشاهده بودنش نبود٫ صورتش آنقدر به من نزدیک بود که حرارت ٍ دمش گونه ام را قلقلک می داد. سرم را که به طرفش چرخاندم ناگهان لبهایمان به روی هم لغزید. دستم را به پشت یقه اش فرو بردم و ...

دینگ دینگ.. صدای زنگ اس ام اس موبایلم بود که مرا به طرف بیداری می کشید. گوشی را باز کردم . از لابه لای پلکها نگاهی به آن انداختم. خودش بود٫ انگاری بو می کشید آدم خوابش را می دیده.

_ سلام عزیز دلم. چطوری؟ سرما خورده بودی بهتر شدی؟ راستی امشب تنها هستم٫ کسی پیشم نیست...

گوشی را با لعن و نفرینی خاموش کردمو به گوشه ای انداختم٫ لحاف را روی سرم کشیدم٫ چشمها را باز به هم فشردم تا شاید بتوانم دوباره ادامه ی خواب شیرین را ببینم.

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط OnOv |

     دیشب همه چیز رویائی بود. کتی کولویتس٫ حنا و چای نبات.. همه چیز جز من.

همیشه پی بردن به مرز بین انسان دوستی و علاقه اش تلخ ترین بخشه.

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط OnOv |

پدرم دیشب مُرد..

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط OnOv |

انسانها دو دسته اند:

آنهائی که جسارتش را دارند که از صف جلو بزنندو به فکرو جسم ِ هرکه میلشان کشید تجاوز کنند

و آنهائی که سعی می کنند درستکردار باقی بمانند که گرفتار بروکراسی ِ زندگی می شوندو محکومند به سگدو زدن برای اثبات خود به محبوبشان..

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط OnOv |